از مجموعه شعر "اسير" اشعار فروغ فرخزاد

در برابر خدا

از تنگنای محبس تاریکی 
از منجلاب تیره این دنیا 
بانگ پر از نیاز مرا بشنو 
آه ای خدا ی قادر بی همتا 
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف 
بشکاف این حجاب سیاهی را 
شاید درون سینه من بینی 
این مایه گناه و تباهی را 
دل نیست این دلی که به من دادی 
در خون تپیده آه رهایش کن 
یا خالی از هوی و هوس دارش 
یا پایبند مهر و وفایش کن 
تنها تو آگهی و تو می دانی 
اسرار آن خطای نخستین را 
تنها تو قادری که ببخشایی 
بر روح من صفای نخستین را 
آه ای خدا چگونه ترا گویم 
کز جسم خویش خسته و بیزارم 
هر شب بر آستان جلال تو 
گویی امید جسم دگر دارم 
از دیدگان روشن من بستان 
شوق به سوی غیر دویدن را 
لطفی کن ای خدا و بیاموزش 
از برق چشم غیر رمیدن را 
عشقی به من بده که مرا سازد 
همچون فرشتگان بهشت تو 
یاری به من بده که در او بینم 
یک گوشه از صفای سرشت تو 
یک شب ز لوح خاطر من بزدای 
تصویر عشق و نقش فریبش را 
خواهم به انتقام جفاکاری 
در عشقش تازه فتح رقیبش را 
آه ای خدا که دست توانایت 
بنیان نهاده عالم هستی را 
بنمای روی و از دل من بستان 
شوق گناه و نقش پرستی را 
راضی مشو که بنده ناچیزی 
عاصی شود بغیر تو روی آرد 
راضی مشو که سیل سرشکش را 
در پای جام باده فرو بارد 
از تنگنای محبس تاریکی 
از منجلاب تیره این دنیا 
بانگ پر از نیاز مرابشنو 
آه ای خدای قادر بی همتا 

از مجموعه شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" اشعار فروغ فرخ زاد

عکس_فروغ_فرخزاد_forougham.blogfa.com

چرا توقف کنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند 
افق عمودی است 
افق عمودی است و حرکت : فواره وار 
و در حدود بینش 
سیاره های نورانی می چرخند 
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد 
و چاههای هوایی 
به نقب های رابطه تبدیل می شوند 
و روز وسعتی است 
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد 
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگهای حیات می گذرد 
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه 
سلولهای فاسد را خواهد کشت 
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع 
تنها صداست 
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد 
چرا توقف کنم ؟
چه میتواند باشد مرداب 
چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد 
افکار سردخانه 
را جنازه های باد کرده رقم میزنند 
نامرد در سیاهی 
فقدان مردیش را پنهان کرده است 
و سوسک ... آه 
وقتی که سوسک سخن میگوید 
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است 
همکاری حروف سربی 
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد 
من از سلاله ی درختانم 
تنفس هوای مانده ملولم میکند 
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم 
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید 
و ریختن به شعور نور 
طبیعی است 
که آسیابهای بادی می پوسند 
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را 
به زیر پستان میگیرم 
و شیر میدهم 
صدا صدا تنها صدا 
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن 
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی 
و بسط ذهن مشترک عشق 
صدا صدا صدا تنها صداست که میماند
در سرزمین قدکوتاهان 
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم 
کار حکومت محلی کوران نیست 
مرا به زوزه ی دراز توحش 
در عضو جنسی حیوان چکار 
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار 
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است 
تبار خونی گلها می دانید ؟

فروغ با دردهای اجتماع پیوند خورد

در اشعار فروغ فرخزاد ظرافت‌‏هاي زباني پرداختن به دردهاي جامعه ونيز زباني اروتيك به چشم مي‌‏خورد.
فروغ در ابتدا در محدوده نگاه خود به زندگي شعر مي‌‏سرود اما رفته‌‏رفته از اين نگاه فاصله گرفت و با دردهاي اجتماع پيوند خورد. اين پيوند از ضروريات دروني هر شاعر است و در شعر فروغ به خوبي ساخته و پرداخته شد.

در سه مجموعه شعر اول فروغ زبان او در شعر فرقی با دیگر شعرا ندارد. او با شعر کلاسیک احساس و فکر خود را بیان می کند و هنوز به شعر مدرن نپرداخته است. اما از کتاب "تولدی دیگر" زبان خاص شعر فروغ ظاهر می شود.

او در برخي از اشعارش با نگاهي زنانه به حضور مرد مي‌‏نگرد و اين حضور را براي روحش ضروري مي‌‏بيند. بيان اين امر توسط يك شاعر زن در ايران تابو به حساب مي‌‏آمد و فروغ اين تابو را شكست. همين امر سبب شد كه نگاه بسياري به شعر او معطوف شود و به او به عنوان شاعري متفاوت بنگرند.

فروغ در اشعار پاياني‌‏اش به شكلي جدي به بيان دردهاي اجتماعي پرداخته است و همين امر نام او را بيشتر بر سر زبان‌‏ها به عنوان شاعری درد آشنا انداخته‌‏است.

اگر فروغ مرد بود شعرش آنقدر مطرح نمي‌‏شد زيرا پرداختن به زبان اروتيك در شعر مردان يك تابو به حساب نمي‌‏آيد. مردان نسبت به زنان از آزادي بیشتري در اين زمينه برخوردار بوده‌‏اند. فروغ در واقع با پرداختن به زباني اروتيك و بازگويي امور زندگي خود در شعر از حصار محدوديت‌‏هايي كه در جامعه براي زنان وجود داشت گذشت. اين كار به شجاعت احتياج داشت و فروغ اين شجاعت را داشت. همين امر او را در رقابت با شعراي مطرح معاصرش شاعري موفق نشان می دهد.

جدا شدن او از پرويز شاپور و زندگي آزادي كه كرد در نگاهش به هم زيستي با مردان عصيان در زندگي يك زن به حساب مي‌‏آيد و او با شجاعت از اين عصيان در اشعارش نوشت. مي‌‏توان گفت عصيان او در زندگي به عنوان يك زن و نيز يك شاعر با هم در يك راستا بوده‌‏است.

پنجره ها در اشعار فروغ بسیارند و هر یک نماد خاصی ست که او به بیان آنها در شعر پرداخته است. پنجره فقط وسیله ای برای دیدن نیست بلکه برای شنیدن صداها و لمس ستاره های خیال در شب هایی ست که به انتظار عدالت و تغییر زندگی اش با مظاهر طبیعت الفت داشت و از آن در اشعار خود می نوشت.

در زنی که در شعرفروغ نمایان می شود در نگاه اول خود فروغ را می بینیم اما در نگاه بعدی زنان رنج کشیده جامعه در شعر او ظاهر می شوند. او از اندوه زنانی برای ما می گوید که مردانشان با بی تفاوتی به آنها خیانت کرده اند.

فروغ سهم خود و زنان دیگری که زندگی به آنها رحمی نکرده را در آسمانی جدا شده می بیند. آسمان خوشبختی که پرده زندگی آن را از او دریغ کرده است.

فروغ از خیانت آدمی به خودش نیز شکوه می کند. وقتی که هفت سالگی فقط دوره خاطره ای دوراز کودکی ست و آدمی از آن فاصله دارد. عشق نیازی به قاضی ندارد و این مورد مهمی ست که فروغ در شعر خود از آن می گوید. از نظر فروغ آدمی بی چراغ در پی یافتن واقعیت وجود خود تاوان قضاوتی که بر عشق کرده را می پردازد.

او از ریاکاران زمانه خود هم گله دارد که جز ویرانی چیزی به ارمغان نیاوردند و حس اعتماد به واسطه آنها از ذهن دیگران دور شد.

شاعر شدن آسان است. شاعر ماندن سخت است چون برای شاعر ماندن باید در شعر زندگی کرد و از آن فاصله نگرفت. شعر برای فروغ یک آینه بود. او خود را همچون حجمی زاینده افکار جدید می دید که در زندگی و سفر محدود به زمان از تصویر خود آگاه است و از مهمانی شعر برمی گردد. فروغ در شعر نفس کشید و لحظه به لحظه زندگی اش را در شعر منعکس دید.

اگر فروغ زنده بود احتمال زياد داشت كه به اشعار متفاوت كه در شعر معاصر ديده مي‌‏شود رو آورد. با توجه به جست‌‏و‌‏جوگري‌‏هايي كه او از نظر زبان در شعر داشت اين رويكرد امري بسيار محتمل به نظر مي‌‏رسد. فروغ اگر زنده بود حتما در شعر متفاوت معاصر حرف‌‏هاي براي گفتن داشت.

شعر «دلتنگی» کاری مشترک از فروغ و رویایی

رویایی: زیرا در آسمان،
شیرازه ی سفرنامه ام را
از آفتاب دوختم،

در کوچه های بی بازو،
در گاه های بی زن،
با آفتاب سوختم.

فروغ: تصویر این شکستگی اما سنگین است
تصویر این شکستگی، ای مهربان
ای مهربان ترین
تعادل روانی آیینه را به هم خواهد ریخت.
مرا به باغ کودکی ام مهمان کن!
رویایی: زیرا من از بلندی های مناجات
افتاده ام
- وقتی که صبح، فاصله ی دست و پلک بود-
صحرا پُر از سپیده دم می شد
با حرف های مشروطه
فروغ: با مکث های لحظه به لحظه
رویایی:با حرف های من،
که شکل های مشکوک را
پرچین و توطئه را
از روی صبح بر می چیند.

اینک تمامی آبی های آسمان
در دستمال مرطوبم جاری ست!
وز جاده های بدبخت،
فروغ: گنجشک ها غروب را به خانه ام آورده اند
گنجشک های بیکار،
گنجشک های روز تعطیلی....

شعر "خواهر" منصوب به فروغ

توجه شود که در صحت و سقم این شعر جای تردید وجود دارد

قطعه شعر زیر که تحت عنوان "خواهر" سروده شده به نام فروغ فرخزاد در دایره المعارفی درباره بانوان به نام "قدرت و مقام زن در ادوار تاریخ" دفتر سوم تالیف غلام رضا انصاف پور ثبت گردیده است.

 

خواهر

 

خیز از جا، پی آزادی خویش

خواهر من، ز چه رو خاموشی

خیز از جای که باید زین پس

خون مردان ستمگر نوشی

کن طلب حق خود ای خواهر من

از کسانی که ضعیف خوانند

از کسانی که بعد حیله و فن

گوشه خانه ترا بنشانند

تا به کی در حرم شهوت مرد

مایه عشرت و لذت بودن

تا به کی همچو کنیزی بدبخت

سر مغرور به پایش سودن

باید این ناله خشم آلودت

بی گمان نعره و فریاد شود

باید این بند گران پاره کنی

تا ترا زندگی آزاد شود

خیز از جای و بکن ریشه ظلم

راحتی بخش دل پر خون را

 جهد کن جهد که تامین کنی

بهر آزادی خود قانون را

عطر و طوفان" شعری چاپ نشده از فروغ

عطر و طوفان

 

بادها چون به خروش آیند

عطر ها دیر نمی پایند

اشک ها لذت امروزند

یادها شادی فردایند

اگر آن خنده مهر آلود

بر لبم شعله آهی شد

سفر عمر چو پیش آمد

بهرمند توشه راهی شد

عشق اگر به دل میداد

یا خود از بند غمم می رست

گره ای بود در قلبم

آسمان را به زمین می بست

عشق اگر زهر دورویی را

با می هستی من می آمیخت

برگ لرزان امیدم را

بر سر شاخه سعر آویخت

عشق اگر شعله دردی بود

که تنم در تب آن می سوخت

ِسوزنی بود که بر لبهام

لب سوزان ترا می دوخت

روزی از وحشت خاموشی

در دلم شعر غریوی شد

که پریزاده ی قلب من!

عاقبت عاشق دیوی شد

گر چه امروز ترا دیگر

با من آن عشق نهانی نیست

باز در خلوت من ز آن یاد

نیست شامی که نشانی نیست

چنگ چون تار ز هم بگسست

کس بر ان پنجه نمی ساید

گنه از شدت طوفان هاست

عطر اگر، دیر نمی پاید

گفتگو با شمس لنگرودی درباره ی فروغ فرخزاد

روزگار هولناک بی فروغ


مقدوده چراغ سپهر: بعد از چاپ و انتشار عصین شما در تاریخ تحلیلی شعر نو وقتی درباره ی تاثیر گذران بر شعر فروغ می نویسید از "فریدون توکلی" یاد نمی کنید در حالی که قبلا، بعد از انتشار "اسیر" شما "توکلی" را در شمار تاثیر گذاران فروغ می دانستید. چرا فروغ توکلیرا فراموش کرد؟

شمس لنگرودی: فروغ، توکلی را فراموش نکرد، بلکه این خود توکلی بود که در دهه ی 30 رو به افول رفت. توکلی در دهه ی 20 جریان رماتیسم سیاه را به راه انداخته بود که از درونش کسانی چون، مشیری، رحمانی، هنرمندی، هشترودی و نادرپور (البته نادرپور جزو رمانتیسم سیاه نبود؛ بلکه تنها جزو رمانتیسم ها بود) بیرون آمدند و فروغ، از طریق شعر این ها بود که با ادبیات آشنا شد. بنابراین فروغ، توکلی را فراموش نکرد، زمانه او را فراموش کرد.

بعد از "اسیر" همه حتا خود فروغ درباره ی تاثیر گذاری توام توکلی، مشیری و نادرپور، بر شعر فروغ، اتفاق نظر داشتند اما بعد از "عصیان" اسم "توکلی" به ناگهان حذف می شود و نام "نصرت رحمانی" جای آن را می گیرد, آیا این به معنی کنار گذاشته شدن توکلی از سوی فروغ نیست؟

خیر. "توکلی" از افراد فعال سیاسی حزب توده بود، که در دهه ی 20 در حوزه ی شعر نیز فعالیت می کرد، وی در دو حوزه، نوآوری های چشم گیری داشت، اما بعد از کودتا به خانه ی وی در شیراز حمله کردند و آنجا را به آتش کشیدند. توکلی فراری شد و در نتیجه روحیه خو را از دست داد و آرام آرام از شعر کناره گیری کرد. بعد ها، کارش به جایی رسید که به مرور به غزل سرایی رو آورد. یعنی توکلی دهه ی 30 و به ویژه دهه ی40، دیگر توکلی دهه ی 20 نیست. او نتنها در شعر، قصیده های احمقانه می گفت که در سیاست نیز به ارتجاع کشیده شد و حتا دوستان درباری و بی خاصیتی را یافت که هیچ فایده ای برای مردم نداشتند.

حال که بحث، متوجه "توکلی" شد، به یاد می آورم که "هوشنگ ایرانی" در نقد کتاب "رها"، توکلی را تقلید چی و ریا کار می نامد و آثارش را متهوع تر از هم زنجیرانش می داند. طوری که ما مطمئن می شویم که "ایرانی"، نو گرایی او را هرگز باور نکرده است؟

هوشنگ ایرانی، عصیان گری بود که در مقالات خود حتا نیما را هم کهنه خطاب می کرد. این عصیان، آن روزها قابل فهم و عرضه نبود، چرا که هنوز خود "نیما" هنوز شناخته شده نبود و نییمایی ها پیدا نشده بودند که هوشنگ ایرانی می گفت این نیز کهنه است. به همین دلیل هم بود که همه علیه هوشنگ ایرانی شورش کردند و مثلا "احمد شاملو" که خودش هنوز جوان بود؛ او را "هوشنگ آفریقایی" خطاب می کرد و معتقد بود، شعرهای هوشنگ ایرانی را فقط مردم قبایل عقب مانده ی آفریقایی می فهمند. می بینیم که هوشنگ ایرانی، فقط به توکلی اعتراض نداشتاو به جز شاعران "خروس جنگی" هیچ کس را قبول نداشت؛ که آن هم فقط خودش بود. و در واقع همین تندروی ها باعث شد که خودش، خودش را نابود کند. هوشنگ ایرانی، در مجموع دو سال شعر گفت و بعد با آن استعداد درخشانش به انزوا کشیده شد، تا اینکه سرطان حنجره گرفت و مرد!

شما خلق "علی کوچیکه" (به علی گفت مادرش روزی) را محصول چه عامل محیطی یا ادبی می دانید؟

به گمانم "علی کوچیکه"، تحت تاثیر موفقیت "پریا"ی شاملو گفته شد. و اتفاقا یک کار قوی از آب در نیامد. خود فروغ هم این را می دانست. چه اینکه ما شعر فولکلور می گوییم، نمی توانیم فقط به شکستن کلمات و لحن، بسنده کنیم؛ بلکه صور خیالی می بایست مبتنی بر فرهنگ فولک باشد. بشتر شعر "پریا"، فرهنگ عامه ی مردم است اما شعر "علی کوچیکه" می توانست به زبان معیار گفته شود.

می دانیم که فروغ بعد از آشنایی با "ابراهیم گلستان"، گرایش به فعالیت های سینمایی و سفر به لندن خیلی تغییر میکند؛ آیا تا به حال تاثیر سینما و رد پای سینما را در شعر فروغ بررسی کرده اید؟

رسالت "تاریخ تحلیلی"، نقد شعر نیست، بلکه بررسی تحول شعر معاصر در ایران است. بنابراین، اینکه فروغ یا اخوان که او هم اتفاقا در "گلستان فیلم" کار می کرد و کارهای سینمایی فراوانی را در شعرهایش می توان دید، چگونه تحت تاثیر سینما بوده اند نمی توان ربطی به آن مجموعه کتاب های من داشته باشد.

تقابل بین انگاره های نوین در رویه انتقادی و شعر فروغ را چطور بررسی می کنید؛ آیا به نفع شعر فروغ کنار می آیید یا به سود انگاره های نوین؟

همیشه یکی از حرف های من این بوده که "ایران"، سرزمین هیجانات زودگذر و حرف های هضم ناشده است. بحث پست مدرن در آمریکا و فرانسه هم کمتر از ایران مطزح است. نقد ادبی به معنی چگونگی نوشتن شعر نیست؛ بلکه به این معنی است که از چه زاویه ای می توان شعر را دید. چندین سال پیش، بحث فرم مطرح شده بود که البته بعدها فراموش شد. عده ای در ایران گمان می کردن که فرمالیسم، کسی است که شعرش فرم خاصی دارد! آن ها حتی کتاب "یاکوبسن" را ورق نزدند. خود یاکوبسن عقیده ندارد که باید این گونه نوشت. او فقط شعر های "پوشکین" را مثال می زنند. پوشکین، هرگز بر اساس فرمول یاکوبسن، شعر نمی گوید؛ این یاکوبسن است که می خواهد بداند که شعر چطور برساخته می شود و شکل می گیرد. این شتابزدگیها، هنوزهم وجود دارد؛ اما از طرفی بعضی از مسائل، خوشبختانه در حال باز شدن هستند. مثلا مقالات دکتر "فروزان سجودی" کاملا دقیق، روشن و گویاست. به هرحال حتا با انگاره های جدید هم می توان به سراغ نقد شعر فروغ رفت؛ منتها این کار باید از سوی فرد آگاهی صورت بگیرد، تا نتیجه ی سالمی داشته باشد. مثل نقد ساختار گرایانه ی " محمد تقی غیاثی" یا کتاب "دکتر محمد تقی صنعتی" با عنوان "ساختار شکنی بوف کور".

اخیرا بحث هایی مطرح شده اند که تظلم زنانه ای را که در برخی از شعرهای فروغ دیده می شوند را نشانه ی ضد زنانه بودن شعر فروغ می دانند. نظر شما چیست؟

فمنیسم به معنای یک واقعیت تاریخی، قاب لدفاع می باشد؛ اما همین مقوله هم در ایران به شکلی تقلیل گرایانه مطرح می شود. فی المثل "کوری" اثر "ساراماگو" نشان می دهد چون یک زن به نجات افراد دیگر گروه کمک می کند؛ اما منتقد خانمی با هیجان زیاد می نویسد: "برنده شدن ، حق این کتاب بود چرا که در جریان روایت، تنها یک زن ، کور نمی شود." آیا اهمیت "کوری" به خاطر موضوع آن است، یا به سبب ساختارش؟ البته من در جهان فمنیست هی قابل احترام را می شناسم که آثارشان مورد توجه من قرار گرفته است؛ مثل "ایزابل آلانده".

طبیعتا ما نمی توانیم سهل انگارانه از الگوهای فمنیستی غربی استفاده کنیم؛ بلکه مجبوریم آنها را به شکلی بومی و "ایرانیزه" طرح کنیم. از طرفی برای اینکه به یک نحله ایرانی و سالم برسیم، می بایست به مدل های فرهنگی خودمان برگردیم، مقصود فرهنگ حاکم بر برش تاریخی حاضر نیست. مدل های فرهنگی ما همانه گرایش های "ایرانی" می باشد که از گذشته، برای ما فراهم بوده اند. من گمان می کنم برای رسیدن به این منظور راهی جز مداقه در متون باقی مانده، نداریم. با این توضیحات آیا شما شخص یا اشخاصی را می شناسید که چنین تحقیقاتی را در دست چاپ داشته باشند؟

این حرف شما در اساس، یک حرف پست مدرن است و من با آن موافقم. یعنی ما در برخورد با فرهنگ های دیگر باید آنها را جذب کنیم تا به شکلی مصنوعی وارد زندگی ما نشوند. اما شما را توجه می دهم به این نکته که پست مدرنیست به معنی بردن آینده به گذشته نیست؛ بلکه به معنی نگاه به گذشته است. امر بر بسیاری از کسانی که در حوزه های سنت گرایی علیه پست مدرن سینه چاک می کنند مشتبه شده است؛ به این شرح که گمان می کنند، حرف های قدیمی و کهنه ی آن ها به کرسی نشسته است. در حالی که پست مدرنیسم به معنی کهنه کردن مسائل نو نیست؛ که به معنی نقد مسائل نوین با توجه به عناصر گذشته است. قبل از این، تصور می کردند که "مدرنیته" یک پدیده ی ثابت است و برای همه ی فرهنگ ها قابل استفاده؛ اما امروز، کاشف به عمل آمده که این طور نیست و می بایست به مختصات محیطی و بومی نیز توجه شود.

اما درباره ی سوالی که مطرح کردید باید بگویم، کارهای جدی با سر و صدای کمتری اجرا می شوند؛ فی المثل وقتی دکتر محمد صنعتی درباره ی بوف کور تحقیق می کرد، کسی نمی دانست. در این مورد هم قطعا کارهایی در حال انجام است که من خبر ندارم!

اگر دوباره "تاریخ تحلیلی..." را بنویسید؛ آیا بیشتر به فروغ نمی پردازید؟

قصد من ارزیابی افراد یا نقد زیبایی شناسی آثار ایشان نبود. مقصود من تنها این بود که تاریخ جامعه شناختی شعر نو ر تحلیل کنم. یعنی نشان بدهم که تحولات اجتماعی چگونه سبب تحول شعر نو شده است.

به نظر می رسد "مدرنیته" در ایران، منتج به ظهور شاعرانی چون فروغ شده است. البته بعضی دیگر از شاعرانی که در همان دوره متولد شدند، از آنجا که نسبت به برش تاریخی و بومی خود اصیل نبودند به زمانه ی ما کشیده نشدند. با این تفاصیل به نظر شما در زمان ما که بعضی مدعی پست مدرنیستی بودن آن را دارند چه شاعرانی می توانند موفق باشند؟

بهترین شاعران شعر نو در ایران، لااقل تا سال 57 محصول سال های 34-35 تا 47-48 هستند. به عقیده ی من یک وضعیت ویژه ی اجتماعی - اقتصادی بود که باعث شکوفایی این استعدادها شد, در روزگاری که علبته مردم نیز خواهان شعر بودند. به هرحال این دوره های تاریخی هستند که باعث می شوند هنری جلوی صحنه باشد یا در محاق بیافتد. تصور کنید "بتهون" در افغانستان متولد می شد، چه می کرد؟ احتمالا دیوانه ای می شد که سوت می زد و مردم هم به او می خندیدند. روزگار هولناکی است، باید صبر کرد و دید که کدام یک از این استعدادها می توانند از زیر خواکستر سر دربیاورند. نه فقط در شعر، بلکه باید دید کدام یک از این ها می توانند به عنوان یک انسان ایساده بمانند.

اگر درباره ی جایزه ادبی فروغ، نگفته ای باقی مانده است، لطفا بگویید.

در مورد این جایزه های خاص، خیر. اما در باب این گونه جریان ها باید بگویم خوش یمن به نظر می رسند؛ حتا اگر ما با آنها موافق نباشیم.

شما در شعر فروغ چه پیشنهاد ها و آموزه هایی می بینید که هنوز مورد مداقه قرار نگرفته اند؟

خلاقیت های جدی و استعداد شگرف شاعری فروغ، هنوز مورد توجه قرار نگرفته. گاهی دیده می شود که منتقدان، چهار کتاب اول فروغ را نادیده می گیرند. تنها به این دلیل مهمل که فروغ شخصا آنها را قبول نداشته! این هرگز نمی تواند دلیل موجهی برای سهل انگاری. می بایست در شعرهای اول فروغ که در سیاق نو قدمایی است، دقت بیشتری کنیم تا به خلاقیت ها، نو آوریها و صمیمیت عجیب آن پی ببریم.

مورد دیگری که به اندازه ی کافی مورد مطالعه قرار نگرفته است، ساختار شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" است. این اثر اولین "شعر پازلی" ایران است که دیگران هم بعدها بر اساس آن شعرهایی نوشته اند؛ اما مفهوم واقعی شعر پازلی را نفهمیدند. آن ها به این گمان بودند که در هم ریخته بودن یک شعر برای مدرن بودن آن کفالت می کند، در حالی که شعر پازلی، یعنی سلسله تصاویر به هم ریخته که باید کنار هم گذاشت؛ طوری که یک خط پنهان از درون آن می گذرد و آن همان مفهوم مخفی خود شعر است.

درباره ی آگاهی فروغ نسبت به تکنیک هایی که به کار می بست نیز به اندازه ی کافی سخن به میان آمده است.

ادامه نوشته

اشعار فروغ


آيينه شكسته

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز 
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم 
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز 
بند از سر گيسويم آهسته گشودم 
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم 
چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم 
افشان كردم زلفم را بر سر شانه 
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم 
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست 
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز 
چون پيرهن سبز ببيند به تن من 
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز 
او نيست كه در مردمك چشم سياهم 
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند 
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب 
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند 
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد 
ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را 
اي آينه مردم من از حسرت و افسوس 
او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را 
من خيره به آينه و او گوش به من داشت 
گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را 
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش 
اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را