گفتگو با شمس لنگرودی درباره ی فروغ فرخزاد
از 57 به بعد را به ما می سپارید یا خودتان می نویسید؟ چون با توجه به شرایط حاضر گمان نمی کنم کسی بتواند چنین کاری را انجام دهد.
من هم بعید می دانم که کسی بتواند تاریخ شعر نو را با این وسعت بنویسد. من کتاب ها و نشریات بعد از 57 را جمع آوری کرده ام، حتی یادداشت هایی نیز تهیه نموده ام؛ اما نمی دانم واقعا این کار را به انجام می رسانم یا نه. به هرحال برای نوشتن نیز باید از روزها فاصله گرفت. وقتی زمان مناسب برسد، در صورتی که انگیزه ای باقی باشد، آنها را خودم خواهم نوشت.
اگر شما طراح سوال باشید چه می پرسید؟
می پرسیدم که چرا خیلی ها معتقد هستند که چهار مجموعه ی اول فروغ، مجموعه های خوبی نیستند؟ البته روشن است که آنها امروز با معیارهای زیبایی شناختی من موافق نیستند، اما آیا نمی بایست آن شعرهای نو قدمایی را با نقد خودش بسنجیم. یا اینکه چرا اغلب جوانان ما به همان چهار کتاب اول علاقه من هستند. یا این که از میان آن همه شاعر فقط فروغ و تعداد کم دیگری، امروز باقی مانده اند؟
خودتان نمی خواهید الان جواب بدهید؟
خیر! چون در این باره باید کتابی نوشت.
پس شما همین الان به جامعه ی ادبی، قول نوشتن کتابی در همین باب را داده اید!
من فقط یک قول می توانم بدهم، و آن این است که امیدوارم دیگر دست به نوشتن ونقد نزنم!
فروغ فرخزاد هنرمند "خودساخته ای" بود. او این شجاعت را داشت که زندگی اش را و مسیر هنری اش را بر پایه ی معیارهای شخصی خود بنا کند. او خودش را خلق کرد، از نو و آنچنان که می خواست. او توانسا از انسانی -و نه لزوما زنی- گرفتار در پنجره ی مناسبات روزمره و روزمدار زندگی، هنرمندی حساس، خلاق و جسور بسازد. این ویژگی ممتاز شخصیت هنری فروغ است. تمامی آثار هنری اش ، شعرهایش و همه فعالیت های گوناگونی که در سینما انجام داد، نیز چنین ویژگی مهمی را که در زندگی شخصی او ریشه داشت، باز می تاباند. فروغ به درستی هنرمندی عصیانگر بود. اما عصیان او بر خلاف آن چه می پندارند، نه عصیانی کور و ابلهانه علیه مناسبات زندگی اجتماعی که عصیانی رنج آور و هنرمندانه بر ضد خویش بود. عصیان او رویکردی به درون انسان و وجهی هستی شناختی و فلسفی داشت. او زندگی را آنچنان که بود بر نمی تابید و حاضر بود برای پیدا کردن روش برخورد متفاوتی با هستی اطرافش، حتی خودش، زندگی خانوادگی اش و وجهه اجتماعی را که عرف جامعه به او می بخشید از دست بدهد. بنابراین اگر چه هم نهاهای رسمی و هم پایگاه های سنتی جامعه، شان و منزلتی را که شایسته ی فروغ بود از او دریغ کردند، اما فروغ بی توجه به همه ی آنچه که بیرون از او می گذشت، به درون خویشتن نظر داشت و آن چنان که دوست میداشت و درست می پنداشت زندگی و خلق کرد.
او جهان شخصی اش را فرآیند و آن را در مقابل جهان واقعی قرار داد. اگرچه نیروهای موثر بر ذهن و اندیشه و احساس او همان نیروهای حاضر در جهان طبیعی و همگانی بودند، اما اراده ی معطوف به هدف هنرمندانه ای که فروغ داشت، توانست از این نیروها در جهت آفرینش جهان متفاوت و خود ساخته اش تاثیر بگیرد.
خلق و نوآوری نیز، در غایت و نهایت، چنین چیزی است.
تنها از هنرمندی خلاق بر می آید که بی واسطه و مستقیم به مدد احساسات بکر و آماده اش در برابر جهان هستی بنشیند و نقش خویش را از آن برگیرد. این ذهن خلاق و رها و جسور هنرمند است که جهان را آن چنان که می خواهد و نه آن چنان که هست، از نو می سازد.
فروغ فرخزاد به شهادت آثار هنری اش، چنین بود. او پیش از هرچیز شاعر بود و شاعر بودنش نه به عنوان یک شغل و وظیفه که در حد روش برخوردی پویا، منسجم و هدفمند با جهان هستی، او را هرچه بیشتر به نوع زندگی متفاوتی که دوست می داشت، هدایت می کرد. اساسا این در فرایند درک فلسفه ی هنر فروغ، نکته ی بسیار مهمی است: او برای بهتر زندگی کردن به هنر روی آورد. او می خواست در هوایی تازه نفس بکشد و هنر -که در ابتدا فقط شعر بود- پنجره ها را به روی او گشود.
در پاییز 1341، با گروه همکارانش به تبریز رفت تا درجزام خانه ی "بابا باغی" تبریز، یکی از مهمتریت آثار هنری اش را خلق کند: مستندی 20 دقیقه ای؛ "خانه سیاه است".
او حالا سینما را می شناخت. پس از تجربه اندوزی در گلستان فیلم و در زمینه های گوناگون مثل بازیگری، دوبله و تدوین، حالا آمده بود تا اولین فیلم مستقلش را به سفارش جمعیت حمایت از بیماران جذامی بسازد. اما از فروغ بعید نبود که به جای فیلمی مستند از جذام خانه ی بابا باغی تبریز، جذام خانه ی خودش را بسازد و ذهنیت رها و یله اش را حتا به قالب صد در صد واقعگرایی چون "فیلم مستند" نیز تحمیل سازد. فروغ "جذام خانه ی خودش را ساخت" و این گونه بود که فیلم او در عوض نمایش قطعی زندگانی پر رنج دست و پا بسته، با فرا رفتن از واقعیت صرف و قدم گذاردن در دنیایی کاملا "سوبژکتیو"، به فیلمی درباره ی یک جذام بزرگتر، یعنی، خود "زندگی" با تکرار و بیهوده گی اش تبدیل شد.
هر چه قدر شعر -و ادبیات در مفهوم کلی اش- هنری ذهنی و مستقیم برآمده از تخیل ناب هنرمند است، هنرهای نمایشی و به خصوص سینما، کنش های زندگی واقعی و نشانه های ظاهری و متعین آن است.
در سینمای داستانی، خود قصه، شیوه های مختلف روایت، شخصیت های ساخته شده و انواع تمهیدات و تکنیک های زیبا شناختی تصویری و صوتی، توسط هنرمند به کار گرفته می شوند تا با استفاده ی اولیه از واقعیت بیرونی، جهانی طبق قاعده ها و اصول سینمای داستان پرداز، خلق و برای تماشاگر باورپذیر شود. سینمای داستانی، دنیای تازه ای می سازد و آن را که فراتر از واقعیت عرضه می دارد. اما سینمای مستند، اساسا داعیه ی چنین تمهیدات و شیوه هایی را دارد. سینمای مستند، هرگونه داستان و طرح و تکنیکی را که فراتر از واقعیت ناب و تنها به واسطه ی امکانات بیانی ضد داستانی سینما، گزارشی خلاق از موضوعات زندگی انسان ارایه نماید.
از این نظر "خانه سیاه است"، به عنوان فیلمی مستند، تناقضی بزرگ است. فیلم اگر چه به یک موضوع واقعی و در یک مکان واقعی و با شخصیت های واقعی می پردازد؛ اما هرگز گزارشی واقعی از همان موضوع، همان مکان و همان آدم ها نیست. "خانه سیاه است" بیش از هر چیز نمایشگر افکار و احساسات و اندیشه های سازنده اش است که با تاثیر گرفتن از یک موضوع واقعی، گزارش درونی خود را با استفاده از تصاویر و صداه بیان می کند.
چنین تناقضی اساس بسیاری از کج فهمی ها را نیز درمورد فیلم فروغ، رقم زد. خیلی ها در همان اولین جلسه ی خصوصی فیلم و در تمام دوره های فیلم ایراد گ
رفتند که جرا اطلاعات بیشتری درباره ی جذامی ها نمی دهد؟ چرا آنها را در تمام لحظات زندگی شان دنبال نمی کند و به معرفی مکان و فضای جذام خانه نمی پردازد؟
چنین تلقی کاملا واقعگرایانه از فیلم فروغ، دقیقا به دلیل قرار گرفتن در قالب سینمای مستند و پرهیز از داستان گویی شکل می گیرد. این ایراد ممکن است به هر فیلم مستند دیگری وارد باشد؛ اما فراموش نکنیم که هر فیلم، قوانین خواص خودش را بنا می کند و تنها زمانی می توان ضعفی در آن پیدا کرد که به همان قوانین وفادار نماند. بنا براین هر فیلم هر روش برخورد خاصی نیز می طلبد. با "خانه سیاه است" باید به مثابه یک گزارش تصویری که قواعد کاملا ادبی -به طور خاص شعر- بر آن حاکم است، برخورد کرد. "خانه سیاه است" ظرفی است که جهان بینی، فلسفه، احساس و اندیشه فیلم ساز را در خود می ریزد و با استفاده از یکی از مهمترین تکنیک های سینما -یعنی تدوین- به آن ها ریتم، شخصیت، فضا، معنا و حس و حال می بخشید.
فروغ قبل از ساختن فیلم هیچ طرح یا فیلم نامه ی از پیش نوشته شده ای نداشته است. او به جذام خانه رفت، با جذامیان زندگی کرد، کنار آن ها غذا خورد، با آن ها حرف زد و در نهایت عضوی از جذام خانه شد. بعدها دوربینش را با خود به آنجا برد و سعی کرد بی واسطه ی هر نوع قالب از پیش تعیین شده ای، تنها احساسات و اندیشه هایش را در برخورد اولیه با جذامیان به تصویر بکشد. مسلم است که این تصویر، نه تصویر واقعی واقعی جذام خانه که تصویر عینیت یافته ی تصورات فروغ فرخ زاد است راجع به بیماری جذام و جذام خانه که از دریچه ی ذهن او به گستره ی بزرگتر زندگی مربوط می شود. بعدها این فیلم های خام و بدون ترتیب، روی میز موویلا، باز از دریچه ی ذهن فروغ گذشتند، نظم پیدا کردند و هرکدام از تصاویر از تقابل و تباین با تصویر قبلی و بعدی، حامل معنای تازه ای شدند.
فروغ، مثل هربار که شعر می گفت و در برخورد با سیل واژه های خودش را بیان می کرد، این بار نیز فیلم ساخت و از میان خیل تصاویر، خودش را فریاد کرد. بعدهانیز نه او نه ابراهیم گلستان (تهیه کننده) هیچ ابایی نداشتند که اعلام کنند؛ این فیلمی کاملا مستند از جذام خانه نیست.
اینکه در فرآیند تدوین "خانه سیاه است" چه اتفاقی افتاد و فروغ به عنوان تدوینگر، چگونه معناهای مورد نظرش را به تصویر بخشید، بحث جالبی است که در این اندک نمی گنجد و اینکه فیلم کجاها اصل بنا شده توصط خودش را زیر سوال برد و به آن ها وفادار نماند و نقاط ضعفی اساسی را رقم زد، نیز بحث دیگری. امروز پس از چهل سال ، "خانه ساه است" فیلمی است کاملا متعلق به فروغ فرخزاد. چرا که فروغ در این تنا فیلم ساخته شده اش نیز مثل تمام شعرهایش، خودش را، هستس هنرمندانه اش را تکرار کرده است. و این تکراری ستودنی است.
بازارچه، فروردین82، شماره2