شعر «جسمانی» کاری مشترک از فروغ و رویایی

رویایی: آه ای فرونشاندنِ جسم
حکومت بی تسکین
اِی پاسخ تمام اشکال اضطراب!

وقتی که حرکت غریزه مرا می زایید
فروغ: و جبرِ باد نام مرا بر سطوح سبز درختان نوشت
سفینه ها می چرخیدند
و ماه، ماه تصرف شده
رویایی: از انتهاتی تهیگاه تو تولد دنیا را
بشارت می داد.
سلام! 
حرارت چسبنده!

از مجموعه شعر "تولدی دیگر" اشعار فروغ فرخزاد

عکس_فروغ_فرخ

سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها 
سلام قرمزها سبز ها طلایی ها 
به من بگویید ایا در آن اتاق بلور 
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است 
و مثل آخر شبهای شهر بسته و خلوت 
صدای نی لبکی را شنیده اید 
که از دیار پری های ترس و تنهایی 
به سوی اعتماد آجری خوابگاهها 
و لای لای کوکی ساعت ها 
و هسته های شیشه ای نور پیش می آید؟
و همچنان که پیش می آید 
ستاره های کلیلی از آسمان به خاک می افتند 
و قلب های کوچک بازیگوش 
از حس گریه می ترکند

نامه ی فروغ به احمدرضا احمدی

خیلی خوشحالم که رفته ای به جایی که نشانی از این زندگی قلابی روشنفکری تهران ندارد.برای توکه هوش وذوق فراوانی داری وهمچنین معصومیت و پاکیزگی فراوان و همچنین ذهنی پاک و تأثیر پذیر، یک دوره زندگی مستقل ودور ازجریان های مصنوعی وکم عمق، بهترین زمینه وپشتوانه تکامل می تواند باشد.

سعی نکن زیاد شعر بگوئی.فریفته هیجان و شد ت نشو. بگذار همه چیز درذهنت ته نشین شود. آنقدرته نشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتا ده، زندگی کن تا ازیکنواختی بیرون بیا یی. آدم وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد، هر روز استحاله ای در او صورت می گیرد و این استحا له است که انسان را لحظه به لحظه و روز به روز می سازد و وسعت می دهد. وقتی د یدی که داری یک ا یده مشخص را تکرار می کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار، مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می کنم و صبر می کنم تا باز د وباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت ازمیان برود. حالابگذار دیگران بگویند که «دیدی، این یکی هم تمام شد.» اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمی خواهد جوابش را بدهی فقط در دلت و به خودت بگو من که کار خانه شعر سازی نیستم و دنبال بازار هم نمی گردم. من گمان می کنم که انسان وقتی واقعاً به حد خلا قیت رسید، تنها وظیفه اش این است که این نیرو را دور از هر انتظار و قضاوتی بروز دهد.حالا چه اهمیت دارد که ساکنان « ریو یرا» یا « کافه نادری » در مجلس ختم آدم. برای آدم دلسوزی کنند. آدم بر می گردد، مثل مرده ای به مجلس ختم خودش بر می گردد و با موجود یتی تازه و جوان و خیره کننده. اوضاع اد بیات همان شکل است که بود، مقدار زیادی وراجی و حرف مزخرف زدن و مقدار کمی کار... من که دلم به هم می خورد و تا آ نجاکه بتوانم سعی میکنم خودم را از شعاع این مقیاس ها و هدف های احمقانه و مبتذل کنار نگه دارم. من به د نیا فکرمی کنم هر چند امید دنیایی شدن خیلی کم و تقریباً صفر لست، اماخوبیش این است که آدم را از محدودیت این محیط 4 در 2 و این حوض کرم ها نجات می دهد و دیگر از اینکه در مراکز حقیر هنری این مملکت مورد قضاوت قرار گرفته است و بد بختانه رد شده است ، وحشتی نخواهد کرد. حتی خنده اش خواهد گرفت.

ادامه نوشته

شعر "چراغ آوردم" از مهدی عاطف راد برای فروغ فرخزاد

چراغ آوردم

چراغ همدلی ای مهربان‌ترین همراه

که در کرانه‌ی تاریک رازهای شبانه

به سوی صبح‌دم سرنوشت در سفری

در آرزوی رهایی

و از نهایت اندوه خویش می‌گذری

به جست‌وجوی مسرت.

چراغ آوردم

چراغ شب‌شکن و ظلمت‌افکن الفت

چراغ مهر و رفاقت

که بر فروزی‌اش ای یار با فروغ نگاه همیشه بیدارت

و راه بگشایی

به روشنایی شادی در این شب اندوه

و راه بنمایی

به روشنایی امید در سیاهی یأس.

چراغ آوردم

چراغ داغ عطوفت در این شب نفرت

و در فروغ دل‌افروز آن نمایان است

که عشق رابطه‌ای‌ست

میان اشک و تبسم پر از سرود و سکوت

میان رنج و مسرت پر از طلوع و غروب

که از یقین صفابخش رنگ می‌گیرد

و در کدورت تردید رنگ می‌بازد

وعشق عاطفه‌ای‌ست

به رنگ روشن رؤیا

که پس زمینه‌ی آن رازهای سبزابی‌ست

و در صداقت آیینه‌وار آن پیداست

مسیر آن سفر دوردست در اعماق

به سوی نقش و نگار پرندوار امید

در آن سوی خورشید.

چراغ آوردم

چراغ داغ عطوفت در این غروب عبوس

و در فروغ دل‌افروز آن نمایان است

که عشق پنجره‌ای‌ست

گشوده بر افق دوردست بیداری

نشسته بر سر راه دراز هشیاری

که بر سکوت شب مرگ چشم می‌بندد

و بر تولد باران در این کویر سترون

و بر شکفتن گل‌بانگ می‌گشاید چشم

پر از ترانه‌ی جاری شدن

و عشق روزنه‌ای‌ست

که بر نگاه درون‌کاو می‌گشاید راه

و می‌نمایاند

به چشم شب‌زدگان روشنی فردا را

پر از طلیعه‌ی شادی

و در عبور از آن

پرنده راه به آفاق دور می‌یابد

و اوج می‌گیرد

به سوی دورترین ارتفاع آزادی.

چراغ آوردم

چراغ داغ عطوفت در این سیاهی سرد

و در فروغ دل‌افروز آن نمایان است

که عشق حادثه‌ای‌ست

روان به سوی ضرورت ز کوره‌راه تصادف

که می‌دهد به هیاهوی زندگی معنا

و می‌دهد به معمای زیستن پاسخ

و خواب فرقت از او می‌شود پر از رؤیا

سوآل‌ها همه از او جواب می‌گیرند

سکوت‌ها همه از او سرود می‌گردند

ستاره‌ها همه از او فروغ می‌یابند

و عشق خاطره‌ای‌ست

ز دوردست‌ترین لحظه‌های یکتایی

پر از تلاطم احساس‌های موجاموج

پر از هماوایی

که از نهفته‌ترین عمق روح می‌جوشد

و در کرانه‌ی پیوند می‌شود جاری

پر از ترانه‌ی همراهی.

چراغ آوردم

چراغ روشن امید تا برافروزیش

فراز راه شب‌آوارگان سرگشته

فراز راه دل‌افسردگان سردرگم

و راه بنمایی

در این شب دل‌گیر

در این سیاهی بن‌بست ره نوردان را.

چراغ آوردم

چراغ روشن اندیشه‌های خودآگاه

چراغ آوردم

چراغ همدلی ای مهربان‌ترین همراه.

فروغ خواهر ما بود_محسن مخملباف

بخشي از كتاب:
فروغ خواهر ما بود

"بعدها نام مرا باران و باد 
نرم مي‏شويند از رخسار سنگ 

گور من گمنام مي‏ماند به راه 
فارغ از افسانه‏هاي نام و ننگ"

1. فروغ خواهر ما بود

سلمان هراتي، شاعر آسمان‏هاي سبز، هرگاه از شمال به ديدن ما اهالي حوزة هنري مي‏آمد، يك كيسه پرتقال به همراه داشت. يك بار از همة آن بارها، دست خالي آمد. دوستان بر او خرده گرفتند كه "لحظه‏هامان پرتقالي نيست." او گفت: " امروز مي‏خواهم به يك گناه اعتراف كنم. اين بار از شمال آمدم، فقط به قصد اين كه بروم سر خاك فروغ و يك فاتحة ست و سير بخوانم و پرتقال‏ها را هم همان جا خيرات كردم." ديگري گفت: " من تو را بخشيدم، چون خودم هم مخفيانه گناهكارم. چرا كه هر وقت روزه بوده‏ام، با فاتحه‏اي براي فروغ افطار كرده‏ام." من گفتم: " گر حكم شود كه مست گيرند، در شهر هر آنكه هست گيرند. من هم از زمرة خطاكارانم و اگر دست خودم بود، بار ديگر كه به دنيا مي‏آمدم، با خدا شرط مي‏كردم كه برادرم صادق هدايت باشد، خواهرم فروغ فرخ‏زاد، پسر خاله‏ام، دكتر شريعتي و پسر عمه‏ام، اخوان ثالث؛ كه اگر كسي خواست به قصد قربت فحشي نثار كسان متعددي كند، به يك فاميل يك جا فحش بدهد و كارش راحت باشد." و افزودم " لابد شنيده‏ايد قصة آن مجنون را كه از خدا خواست جسمش را به اندازة همة جهنم بزرگ كند تا وقتي مجازات مي‏شود، جايي براي كس ديگري نماند. حالا چون جنون من كمتر از آن مجنون است، اين درخواست را براي يك فاميل كردم."
طوفان طعنه، خندة ما را زلب نشست
كوهيم و در ميانة دريا نشسته‏ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست
زين رو به موج حادثه تنها نشسته‏ايم

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان در گوش هم حكايت عشق مدام ما
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريدة عالم دوام ما

ادامه نوشته

سروده یی در رثای فروغ

۲۲۲

چه انتظاری!

آیا تو باز خواهی گشت؟

تو را صدا کردند

تو را که خواب و رها بودی

و گیسوان تو با رودهای جاری بود.

تو را به شط کهن خواندند

تو را به نام صدا کردند

از عمق آب

و باغ کوچک گورستان را

در باد

به سوی شهری گشودند.

تمام بودن رازی شد

و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه‌های باد نشست.